تبليغاتX
پیامک به مژگان
حرفای دل من با اونی که دوستم داشت!
سلام به همه

تولد حضرت رقیه مبارک

حضرت رقیه دختر امام حسین (ع) (به عربی: رقیة بنت الحسین) امام سوم شیعیان حسین بن علی و مادرش مطابق بعضی از نقل‌ها ام اسحاق بوده‌است.

حضرت رقیه دختر سه سالهٔ امام حسین بود که پس از واقعه عاشورا که خانواده امام حسین را به اسارت گرفتند او نیز توسط لشکر یزید به اسارت گرفته شد و آن‌ها را به مرکز خلافت یزید که شهر شام بود بردند. طبق نقل‌های متعدد هنگامی که لشکر یزید سر بریده شده حسین را به شام آوردند و آن را به حضرت رقیه نشان دادند آن طفل سه ساله بسیار ناراحت شده و به سبب این ناراحتی چنان چه در کتاب وقایع الشهور و الایام آمده‌است در روز ۵ صفر سال ۶۱ هجری قمری به شهادت رسید. مرقد وی در شهر دمشق امروزه پذیرای بسیاری از شیعیان جهان است

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 2:9  توسط من که عاشقتم  | 

 f4202


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 0:49  توسط من که عاشقتم  | 

نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي، نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين، تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت
تمام غنچه ها تشنه…..
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود
ز آنچه زير لب مي گفت
شنيدم سخت شيدا بود
نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود، اما …..
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم …..
بگيرند ريشه اش را بسوزانند
شود مرهم براي دلبرش آندم شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت
بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کور? آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست خودش هم تشنه بود
اما…..
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه روي زانوهاي خود خم شد
دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو ميکرد
نمي دانم چه مي گويم؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 11:25  توسط من که عاشقتم  | 

آب هم شرمنده عباس شد...

شعبان...

شدوپيك عشق ازراه آمد

 عطر نفس بقية الله(عج) آمد

با جلوه سجاد(ع)ابوالفضل(س)حسين(ع)

يك ماه وسه خورشيددراين ماه آمد 

(اعيادشعبانيه برشما مبارک)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 11:8  توسط من که عاشقتم  | 

عيد مبعث مبارک

 

۲۷ رجب يكى از بزرگ‏ترين اعياد اسلامى است. روزى است كه رسول خدا به پيامبرى‏مبعوث شد و وحى بر آن حضرت نازل گشت. امروز روز ولادت اسلام است و روزى است كه‏مردم از ظلمات بيرون آمدند و به نور پيوستند، لذا بر امت است كه امروز را درسراسر جهان جشن بگيرند و شادمانى كنند; جشنى بزرگ كه سزاوار اين روزبسيار بزرگ باشد.
«هو الذى بعث فى الاميين رسولا منهم يتلو عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم‏الكتاب والحكمه و ان كانوا من قبل لفى ضلال مبين‏».
حضرت اميرالمومنين عليه السلام دوران بعثت را چنين تعريف مى‏كند:
«پيامبر در حالى برانگيخته شد كه مردم در فتنه‏ها و آشوب‏ها و سرگردانى‏هاى‏دوران جاهليت گرفتار بودند، همان فتنه‏ها كه طناب خانه دين را مى‏گسست و ستون‏هاى‏ساختمان يقين را درهم مى‏ريخت. در اصل دين اختلاف افتاده و مطلب بر مردم مشتبه‏شده بود، آن سان كه راه رهايى از آن حيرت‏ها و سردرگمى‏ها تنگ شده و مصدر هدايت وراهنمايى از ديدگانشان مخفى مانده بود.
پس راه حق گمنام و كورى ضلالت، جهان را فراگير شده بود. خداوند و پروردگار خودرا نافرمانى مى‏كردند و شيطان دور شده از رحمت الهى را اطاعت مى‏نمودند. ايمان ازميان رفته بود و ستون‏هايش درهم ريخته و نشانه‏هايش ناشناخته مانده و راه‏هايش‏فرسوده و جاده‏هايش برطرف شده بود.
شيطان را فرمان مى‏بردند و در راه‏هايش گام مى‏نهادند و به آبخورهايش سر مى‏زدندو شيطان پرچم‏هاى خود را توسط آنان برافراشته مى‏كرد. در فتنه‏هايى كه مردم راپايمال نموده و همگى در آن سرگردان و گرفتار آمده بودند...»(نهج البلاغه، خطبه‏2)
 اين روز بسيار فرخنده و عيد سعيد را به عموم مسلمين به ويژه برادران وخواهران مسلمان ايران كه افتخار پيروى صادقانه از رسول‏الله را دارند، تبريك و تهنيت فراوان عرض مى‏كنيم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 1:45  توسط من که عاشقتم  | 

كعبه امروزتماشاگه
اهل نظر است
كز سرا پرده حق نور
خدا جلوه گر است
آمداز قبله برون قبله نمائىكه دراوست
آنچه منظوردل مردم
صاحب نظراست

گويند:حريم كعبه ،در داشته است
از سيزده رجب خبر داشته است
از شدت اشتياق ديدار علي
ديوار حرم شكاف برداشته است
(ميلاد مولا مبارك )

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 11:14  توسط من که عاشقتم  | 

سلام مژگان جونم

الان که دارم اینا رو می نویسم از حرم امام رضا (ع)برگشتم

اونقدر دلم رو شکستی که حتی نتونستم برا سلامت بودنت هم دعا کنم چه برسه به خوشبختیت!!!

آه از آن زمانی که دلی بشکنه...هر چیزی که بشکنه از ارزش می افته غیر از دل..نمی دونی دل شکسته چه کارهای می تونه بکنه..........

روزهای نه چندان دوری را بخاطر می آورم که آنچنان مست عشقم بودی که غیر از من چیزی نمی دیدی!!!بهم می گفتی فقط توی.. همه عمرم..نفسم..جونم..آرزوم..امیدم..با تو احساس خوشبختی می کنم..شادم..مستم..می خوام پرواز کنم...اوج بگیرم..برم اون بالا بالاها...بهم می گفتی:عزیزم نکنه منو فراموش کنی که می میرم..هی با ترس آمیخته به خجالت ازم می پرسیدی:باهام می مونی؟منم با خوشحالی میگفتم آررررررررررررررررره خوشکلکم.....یادم منو به آغوش می کشیدی و با تمام احساس لبابمو می بوسیدی...........................اما الان تو اونطرف یه دیوار قطور که ضخامت ابدیته با یکی دیگه  وایستادی.......و من احمق هنوز دوستت دارم 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 2:8  توسط من که عاشقتم  | 

 

قبلترها که فکر مي کردم من به تو تعلق دارم و تو به من ،هرلحظه که دلم هوايت را مي کرد و بي تاب

ديدنت مي شدم ،شب را به شوق تو به فردا مي رساندم و چشمانم را به روي چشمان تو مي گشودم

تا دلتنگي ام به پايان رسد.

امروز که از آن روزگاران تکرارنشدني خبري نيست ،هرگاه دلم برايت تنگ مي شود ،چشمانم را درخيال تو

مي بندم تا با روياي ديدنت دلتنگي ام به انتها رسد.

ديروز و امروز چاره ي دلتنگي ام تو بودي.ميداني چطور؟!با يک چشم گشودن و يک چشم بستن

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 1:41  توسط من که عاشقتم  | 

سر فصل كتاب آفرينش‎ ‎زهراست   روح و ادب وكمال‎ ‎وبينش‎ ‎زهراست‎

  ‎روزي كه گشايند در باغ بهشت  مسئول‎ ‎پذيرش‎ ‎وگزينش‎ ‎زهرا‎ست.
                                                                         روز زن مبارك باد.
-------------------------------------------------------------------

از فاطمه اکتفا به نامش نکنيد              شناخته توصيف مقامش نکنيد

هر کس که در او محبت فاطمه نيست      علامه اگر هست سلامش نکنيد

 

---------------------------------------------------------------------------

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 0:44  توسط من که عاشقتم  | 

 این شعر رو هم تقدیم می کنم به عزیز دلم مژگان
همه ميپرسند
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلکش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
که ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش کبوترها
چيست در کوشش بي حاصل موج
چيست در خنده جام
که تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش کبوترها
نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پک شقايق را در سينه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را ميشنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تک و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
 همه جا
من به هر حال که باشم به تو ميانديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينک اين من که به پاي تو درافتادم باز
ريسماني کن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
 من همين يک نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش


+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 0:38  توسط من که عاشقتم  | 

تفاوت عشق و هوس{ بین من ومژگان}

 

 

 – عشق معطوف به غیر از خود است. در حالیکه محور هوس خود فرد و لذت اوست. جملات زیر را مقایسه کنید:
- ( من) دوستت دارم
- ( من) برات می میرم                                                                                      
- (برای من) هیچکس مثل تو نمیشه
- ( من ) همیشه به فکر توام
-( من) را فراموش نکن
- ( من ) از تو رنجیدم
در حالیکه در عشق، توجه به حالتها و لذتهای خود نیست. و خواست و شرایط معشوق جایگزین خودخواهی فرد می شود.
جمله معشوق است و عاشق پرده ای
زنده معشوق است و عاشق مرده ای

2 – هوس پاسخ به یک نیاز جسمانی و روانی است، مثل نیاز به آب، نیاز به اکسیژن ، نیاز به غذا. ولی عشق فراتر از یک چنین نیازی هست. عشق فراهم آورنده رشد و خودشکوفایی فرد است. لذا فردعاشق خود را خوار نمی کند، کوچک نمی کند. عشق عزت و احترام دارد و این احترام از روی بی نیازی و بزرگی عشق حاصل می شود. شاید در فیلم ها دیده و شنیده باشید که فردی می گوید« من عشق را گدایی نمی کنم».
هر چه جز عشقست، شد ماکولِ[1] عشق
دو جهان یک دانه پیش نَولِ[2] عشق
دانه یی مر مرغ را هرگز خورَد؟
کاهدان مر اسب را هرگز چَرَد[3]؟


3 – عشق محدود کننده و زندانی کننده معشوق نیست. عشق آزاد کننده است. اگر فردی را مجبور کنیم که همه علائق ، سلیقه ها و تفکراتش را فقط متوجه ما کند و فقط به ما بیندیشد، او را محدود به خودمان کرده ایم، نه اینکه عاشق خودکرده باشیم. در واقع این عشق نیست، این یک هوس است و ما را وابسته به شخص دیگری نموده است.
آنکه او بسته غم و خنده بود
او بدین دو عاریت زنده بود
باغ سبز عشق، کو بی منتهاست  
جز غم و شادی درو بس میوه هاست
عاشقی زین هر دو حالت، برترست 
بی بهار و بی خزان ، سبز و ترست
در نگنجد عشق در گفت و شنید
عشق، دریایی ست قعرش ناپدید.
 
4 – عشق با بدبینی و سوء ظن همراه نیست. عشق یک اعتماد است. یک اطمینان است و پس از شناخت رفتار، گفتار و احساسات معشوق، و به جهت یک آگاهی عمیق به وجود می آید. لذا ابتدا اعتماد به وجود می آید و بعد عشق منعقد می شود.
بعضی ها می پرسند «باید اول عاشق شد بعد ازدواج کرد یا اول ازدواج کرد بعد عاشق شد؟!»
در جواب باید گفت: اگر بعد از ازدواج بخواهی عاشق بشوی که کار از کار گذشته است و آن فرد هر خصوصیت یا رفتار و یا افکار و احساسی که داشته باشد، باید تحمل کنید، نام این عشق نیست.
از طرف دیگر بدون بررسی ، شناخت ، تحقیق و ارتباط رسمی چگونه می توان عاشق فردی شد تا در پی آن ازدواج کرد؟ ( یعنی روش عاشق شدن قبل از ازدواج چگونه است)
خلاصه اینکه، طی یک فرایند رسمی که خانواده ها در جریان هستند، و ارتباطات شما آشکار و شفاف هست. با مشورت و بررسی شما و خانواده هایتان از فرد مقابل آگاهی به دست می آورید، تناسب رفتارها، نقاط ضعف ، احساسات و افکار یکدیگر را می سنجید و سایر معیارهای مطلوب را دقیقا ارزیابی می کنید. بدیهی است که اگر این موارد مثبت باشد خواه ناخواه شما عاشق فرد می شوید( نه هوس پیدا کنید).
اما هوس اینست که معمولا به صرف مجاورت ایجاد می شود. همکلاسی، هم محله ای، همکار، فامیل و ...، می بینید، خنده ها و عشوه هایش را حس می کنید، شیطنتها ، بازیگوشی ها، و کلاس گذاشتن هایش را نظاره می کنید، به دلتون می افتد که عاشقش هستید و با خیالات مستمر از او غولی می سازید که فقط بعد از ازدواج شکسته می شود و واقعیت آن روشن می شود. معمولا چنین دو نفری به جای شناخت یکدیگر، انرژی خود را صرف احساسات یکدیگر می کنند، دل میدهند و قلوه می گیرند، هر روز به تعداد زیادی برای یکدیگر می میرند، یا حداقل غش می کنند  و تعارفات کلاس بالا نصیب هم می کنند، از وجود یکدیگر ممنون می شوند، از هم زیاد تشکر می کنند، با مطالعاتی که در مورد مخ زنی دختر یا پسر در اینترنت یا ....آموخته اند سعی می کنند طرف مقابل را شیفته خود سازند ( به هر قیمتی)به هم زیاد کادو می دهند، متون ادبی جالب ، آهنگهای احساس نواز، و مبالغه های غیر عقلانی به یکدیگر پیشکش می کنند، کم کم نقش پدر، مادر، دوستان، همکاران و ... را حذف کرده و همه را یک جا به محبوب خود پیشکش می کنند، و وقت خود را یا با او پر می کنند یا با خیالات او سر می کنند و در خیالات خود او را تک ستاره ای می دانند که آسمان قلب آنها را نورانی می کند، بدون او زندگی معنی و مفهوم و شور خود را از دست می دهد. او یک انسان نیست، یک فرشته است، او هیچ عیبی ندارد، و فقط و فقط مهر و عشق و صفا و نقاط مثبت است. تصور از دست دادن او ، کابوسی وحشتناک هست. مفعول شعرهای تمام ترانه های شاد و غمناک به نوعی به محبوب آنها بر می گردد، واینگونه این احساسات غیر قابل کنترل می شود ، در حالیکه عشق همانطور که گفته شد، فرایند مشخصی از آگاهی می باشد. منظور این نیست که از احساس تهی باشد، نه ، اما احساس یکی از پارامتر های مهم در کنار پارامترهای آگاهی هست که نمی تواند جای خالی دیگر خصیصه ها را پر کند.
احساس انفجار آمیز در رابطه ها منجر به تحریف واقعیت ها شده و آنقدر آب را گل آلود می کند که خود فرد به هیچ وجه قادر به شناخت صحیح طرف مقابل خود نیست. و پس از فروکش کردن احساست، پس از ازدواج ، تفاوت میان خیالات خود و واقعیت ها را درک می کنند.
 
5 – عاشق، خود را ملزم می داند که حریم عشق و معشوق را رعایت کند و هنجارها را به نفع لذت خود نمی شکند. عاشق در پی کام گرفتن از معشوق، پیش از آنکه این حریم کامل و رسمی شود، نیست. باید کانون خانواده شکل گیرد و انعقاد پیمان زناشویی انجام پذیرد و طرفین مسئولیت زندگی و تعهد کامل را نسبت به هم بپذیرند. هر گونه خلوت، لمس و ارتباطی که جنبه لذت جویی داشته باشد (قبل از تعهد کامل زناشویی و در چارچوب قانون)، صرفا آسیب پذیری عشق را به همراه دارد و این آزمایش کردن عشق نیست، بلکه سیراب کردن هوس و عطش شهوانی است.
عشق هایی کز پیِ رنگی بُوَد
عشق نَبوَد ، عاقبت ننگی بود       
 
6 –  چنین مواردی از نشانه های هوس هستند: زودرنجی، قهر و آشتی ، دل خوری، نگرانی، تردید ، عجله در به نتیجه رسیدن، امروز و فردا کردن، زبان بازی کردن، با چند نفر ارتباط صمیمی وعمیق عاطفی گرفتن، رویاپردازی در مورد فرد، چشم پوشی از نقاط ضعف آن شخص و ... ، همه از نشانه های هوس است، در حالیکه عشق ، قامتی رعناتر، بزرگتر ، قوی تر و منحصر به فرد دارد و از همه مهمتر آرامش بخش است و نگرانی از درست رفتن، ندارد. عشق هایی که نگرانی آفرین، اضطراب آور و دمدمی مزاج و به ظواهر فرد بستگی دارد، همان هوسها هستند که « محور من» در آنها قوی است . یعنی فرد همه چیز را برای خودش می خواهد ، نه معشوق
هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و جمله عیبی پاک شد
شاد باش ای عشقِ خوش سودای ما
ای طبیبِ جمله علت هایِ ما
ای دوایِ نخوت و ناموسِ ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسمِ خاک از عشق ، بر افلاک شد
کوه، در رقص آمد و چالاک شد
 
7 – عشق پیش نیاز لازم دارد.
یعنی فرد باید رشد کند و از مراحلی بگذرد تا نوبت به عاشق شدن برسد. کسی که هنور با والدینش درگیر است، سازگاری با همکاران ندارد، رابطه صمیمانه ای با دوستانش ندارد. افسرده و مضطراب است، تصمیم های مهمی در زندگی نگرفته یا به اجرا در نیاورده است، از این شاخه به آن شاخه می پرد، هدف زندگی خود را شفاف ترسیم نکرده است. و حتی در انتخاب هنجارها به انتخاب ثابتی برای وضع ظاهری ، پوشش و نحوه رفتارش نرسیده است و مردد بوده و روز به روز شکل به شکل می شود و هویت خود را نیافته است، مانند کودک پیش دبستانی است که برای اردو به دانشگاه رفته باشد، او هرگز نمی تواند در نقش دانشجو باشد. حتی اگر بر روی صندلی های دانشگاه بنشیند. لذا عشق پس از بلوغ عاطفی ، بلوغ اجتماعی، بلوغ فکری، بلوغ روانی و ...، پیدا می شود، در غیر این صورت فقط هوس خامی بیش نیست.
 
8 – عشق باید یک وحدت و یکپارچگی بین شما ، افراد و همه هستی ایجاد کند. اگر رابطه دختر و پسری، با پنهان کاری، تعارض ، درگیری با دیگران، احساس گناه، اضطراب، تردید، و قطع روابط اجتماعی با دیگران، مشکل در شغل ، تحصیل ، روابط خانوادگی و ...، همراه هست باید مطمئن شد که هوس، خود را به جای عشق به آنها معرفی کرده است. و چنین شروعی برای رابطه، پایان هایی به مراتب دردناکتر و فجیع تر به همراه دارد.
در نگنجد عشق در گفت و شنید 
عشق، دریایی ست قعرش ناپدید
 

 

--------------------------------------------------------------------------------

 ماکول: خورده شده[1]
 نَول: منقار[2]
 چَرَد: بچرد،

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 22:57  توسط من که عاشقتم  | 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم

يادمان باشد فردا حتما ناز گل را بکشيم...

حق به شب بو بدهيم...

و نخنديم ديگر به ترکهاي دل هر گلدان...!!

و به انگشت نخي خواهيم بست

تا فراموش نگردد فردا...!

زندگي شيرين است!

زندگي بايد کرد...

و بدانم که شبي خواهم رفت .... !!!

و شبي هست که نباشد پس از آن فردايي


 

يادمان باشد فردا حتما ناز گل را بکشيم...

حق به شب بو بدهيم...

و نخنديم ديگر به ترکهاي دل هر گلدان...!!

و به انگشت نخي خواهيم بست

تا فراموش نگردد فردا...!

زندگي شيرين است!

زندگي بايد کرد...

و بدانم که شبي خواهم رفت .... !!!

و شبي هست که نباشد پس از آن فردايي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 21:21  توسط من که عاشقتم  | 

 دیر زمانی است روی شاخه این بید
 مرغی بنشسته کو به رنگ معماست
نیست هم آهنگ او صدایی ‚ رنگی
چون من دراین دیار ‚ تنها ‚ تنهاست
گرچه درونش همیشه پر ز هیاهوست
مانده بر این پرده لیک صورت خاموش
روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف
بام و دراین سرای میرود از هوش
راه فروبسته گرچه مرغ به آوا
قالب خاموش او صدایی گویاست
می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار
پیکر او لیک سایه روشن رویاست
رسته ز بالا و پست بال و پر او
زندگی دور مانده : موج سرابی
سایه اش افسرده بر درازی دیوار
پرده دیوار و سایه : پرده خوابی
خیره نگاهش به طرح های خیالی
آنچه در آن چشمهاست نقش هوس نیست
 دارد خاموشی اش چو با من پیوند
چشم نهانش به راه صحبت کس نیست
ره به درون می برد حکایت این مرغ
آنچه نیاید به دل ‚ خیال فریب است
دارد با شهرهای گمشده پیوند
مرغ معما دراین دیار غریب است
قصّۀ دل   
قصّه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !
قصّه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم
!
رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی
!
رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه

و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ...
تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی
...
تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری
...
و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی
...
افسوس رفتی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 20:35  توسط من که عاشقتم  | 

  ای دریغا چه گلی ریخت به خک
                        چه بهاری پژمرد
                     چه دلی رفت به باد
                     چه چراغی افسرد
                  هر شب این دلهره طاقت سوز
                           خوابم از دیده ربود
                 هر سحر چشم گشودم نگران
                    چه خبر خواهد بود ؟
                 سرنوشت دل من بود درین بیم و امید
               آه ای چشمه نوشین حیات
                 ای امید دلبند
              گرچه صد بار دلم از تو شکست
              هیچ گاه از لب نوشت نبریدم پیوند
               آخر ای صبحدم خون آلود
                آمد آن خنجر بیداد فرود
                 شش ستاره به زمین در غلتید
               شش دل شیر فروماند از کار
                   شش صدا شد خاموش
                 بانگ خون در دل ریشم برخاست
                    پر شدم از فریاد
                 هفتمین اختر صبح سیاه
                                      دل من بود که بر خک افتاد

2

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 20:32  توسط من که عاشقتم  | 

  نمی دانم چه می خواهم بگویم
         زبانم در دهان باز بسته ست
      در تنگ قفس باز است و افسوس
     که بال مرغ آوازم شکسته ست
     نمی دانم چه می خواهم بگویم
     غمی در استخوانم می گدازد
     خیال ناشناسی آشنا رنگ
     گهی می سوزدم گه می نوازد
     گهی در خاطرم می جوشد این وهم
      ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
     که در رگهام جای خون روان است
      سیه داروی زهرآگین اندوه
     فغانی گرم وخون آلود و پردرد
     فرو می پیچیدم در سینه تنگ
      چو فریاد یکی دیوانه گنگ
       که می کوبد سر شوریده بر سنگ
          سرشکی تلخ و شور از چشمه دل
         نهان در سینه می جوشد شب و روز
       چنان مار گرفتاری که ریزد
    شرنگ خشمش از نیش جگر سوز
         پریشان سایه ای آشفته آهنگ
        ز مغزم می تراود گیج و گمراه
        چو روح خوابگردی مات و مدهوش
          که بی سامان به ره افتد شبانگاه
         درون سینه ام دردی ست خونبار
          که همچون گریه می گیرد گلویم
         غمی ‌آِفته دردی گریه آلود
       نمی دانم چه می خواهم بگویم

اینو مطمئنم که مژگانو دوست دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 20:15  توسط من که عاشقتم  | 

 
امروز امیر در میخانه تویی تو
                                      فریادرس این دل دیوانه تویی تو
 
مرغ دل ما را که به کس رام نگردد
                                     آرام تویی ، دام تویی، دانه تویی تو
 
آن مهر درخشان که به هر صبح دهد تاب
                                      از روزن این خانه به کاشانه تویی تو
 
آن ورد که زاهد به همه شام و سحرگاه
                                       بشمارد با سجه ی صددانه تویی تو
 
آن باده که شاهد به خرابات مغان نیز
                                       پیمود به جام و خم و پیمانه تویی تو
 
آن غل که ز زنجیر سر زلف نهادند
                                       بر پای دل عاقل و دیوانه تویی تو
 
ویرانه بود هر دو جهان نزد خردمند
                                       گنجی که نهان است به ویرانه تویی تو
 
در کعبه و بتخانه بگشتیم بسی ما
                                         دیدیم که در کعبه و بتخانه تویی تو
 
آن راز نهانی که به صد دفتر دانش
                                         بسیار از او گفته شد افسانه تویی تو
 
بسیار بگوییم و چه بسیار بگفتیم
                               کس نیست به غیر از تو در این خانه تویی تو
 
یک همت مردانه در این کاخ ندیدیم
                              آن را که بود همت مردانه تویی تو

 

شعر از حاج میرزا حبیب خراسانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:31  توسط من که عاشقتم  | 

 

 

ديگه عاشقي برام معنايي نداره شده مثل بوی جوراب

چون بدون تو دنيا برا من معنايي نداره..همه چیزمو ازم گرفتی و رفتی!!!!!

ولي هنوز دوست دارم

اگه روزي صد بارم بميرم بازم مي گم عاشقم

هنوزم با خاطرات عشق بازی ميكنم

ولي هنوز مي گم ......

 دوستت دارم مژگان من

 سلام مه لقا خانم میدونم که اینو امشب می خونین از طرف من مژگانو ببوس آخه دیگه من نمی تونم اینکارو بکنم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 18:33  توسط من که عاشقتم  | 

برای عاشقان اهل بیت امشب  دعا کنیم...

سالروز وفات حضرت ام البنین علیهاالسلام؛ مادر گرامی حضرت ابوالفضل العباس (ع) مادر یک علقمه جاودانگی،

همسر علی (ع)، بزرگ مرد تاریخ، مادر حماسه های عاشورایی عباس (ع) و یادآور حماسه آفرینی های علمدار کربلا.

 

ای بانو، ای فاطمه دیگر خانه علی!


درود بی کران خداوند و رسولش بر تو.خوب یتیم نوازی کردی، خوب فرزندان فاطمه را در آغوش پر مهر خویش گرفتی،

 خوب فرزندانت را محب فرزندان فاطمه تربیت کردی.ای مادر ماه بنی هاشم! ای مادر فضایل و کرامات بی شمار و ای مادر پسران دلیر و پر توان!

رحمت به تو و بر فرزندان دلیرت. چه بر دهان آنان نهادی که هنوز غریو غیرتمندانه آنان به گوش می رسد.

چه دستی بر سر آنان کشیدی که سایه مهر و عطوفتت هنوز بر دلهای سودازده حماسه می آفریند و چه نگاهی به فرزندانت انداخنی

که هریک از آنها در اندازه آسمان رشد کرده اند. آسمان باید در مقابل بزرگواری تو سجده کند که به هر چه خوبی بود فرزندانت را متمایل کردی

 و آنان را با تمام مردانگی، مردانی از جنس احساس و عشق پروریدی....آری ای فاطمه، عباس شیرمرد مردستان عاشورا، نام آورترین فرزند توست.

 اکنون که رحل اقامت به جهان دیگری افکنده ای، سلام ما را به فرزندت برسان و چشمان سرشاز از وفا و مهربانی او را از جای ما ببوس!...

اما خدا صبرت دهد فاطمه!اکنون که پس از گذشت سالها، فرزند دلبندت را با چشمانی خونین، فرقی شکافته و دستانی جدا از تن می نگری!

درود خداوند بر تو و بر فرزندان رشید تو ای مادر ماه تشنه، ای ام البنین 

مخوان جانا دگر ام البنینم‏..که من با محنت دنیا قرینم‏
مرا ام البنین گفتند، چون من‏..پسرها داشتم ز آن شاه دینم‏
جوانان هر یکى چون ماه تابان‏..بدندى از یسار و از یمینم‏
ولى امروز بى بال و پرستم‏..نه فرزندان، نه سلطان مبینم‏
مرا ام البنین هر کس که خواند..کنم یاد از بنین نازنینم‏
به خاطر آورم آن مه جبینان‏..زنم سیلى به رخسار و جبینم‏
به نام عبد الله و عثمان و جعفر..دگر عباس آن در ثمینم‏


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 1:26  توسط من که عاشقتم  | 


 

Happy Valentine

                    

 

چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقت رو ازت دزديد و بجاش يه زخم هميشگي روبه قلبت هديه داد زل بزني ، بجاي اينكه لبريزكينه و نفرت شي حس كني كه هنوزم دوستش داري

 چقدر سخته دلت بخواد سرت باز به ديواري تكيه بدي كه يه بار زير آوار غرورش همه ي وجودت له شده


چقدر سخته تو خيال ساعتها باهاش حرف بزني اما  وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني  بگي...

به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند . * اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد. * به عشق خود وفادارباشيد،تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد . * از تمام وجود عاشق شويد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 1:28  توسط من که عاشقتم  | 

از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ،ميخواهم سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري .

در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر، زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي آسمان خوشبختي ها روانه كردم.چه شبها كه تا سحر به يادت با گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ...

مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 1:22  توسط من که عاشقتم  | 


گفتم: به نظر تو دوست داشتن بهتره يا عاشق شدن؟ گفت: دوست داشتن...

گفتم: مگه ميشه همه ادما دلشون مي خواند عاشق بشند. گفت:اون كس كه

عاشقه مثل كسي ميمونه كه داره تو دريا غرق ميشه

كه دوست داره مثل اين ميمونه كه داره تو همون دريا شنا ميكنه

وا ز شنا كردنشم لذت مي بره. تو چشماش نگاه كردمو گفتم: تو چي

تو عاشقه مني يا منو دوست داري؟ خيلي اروم گفت

من خيلي وقته غرق شدم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 1:20  توسط من که عاشقتم  | 

کاش می شد عشق را تفسیر کرد

             خواب چشمان تو را تعبیر کرد 

                        کاش می شد همچو گلها ساده بود

                                      سادگی را با تو عالمگیر کرد

                                                 کاش می شد در حریم سینه ها

                                                                   عشق را تکثیر کرد

تقدیم به شما

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 1:17  توسط من که عاشقتم  | 

 

راز اول عشق


راز عشق در تواضع است . این صفت نشانه ی تظاهر نیست. بلکه نشان دهنده ی احساس وتفکری قوی است. میان دونفری که یکدیگر را دوست دارند ، تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه ی محبت

آنها را تازه و با طراوت نگه میداردترام دو طرف ثابت می ماند. اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو

متفاوت است، با احترام به نظرهایش گوش کن . احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد. 
  

 

 راز دوم عشق 


راز عشق در احترام متقابل است. احساسات متغیرند،اما احترام دو طرف ثابت می ماند. اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است، با احترام به نظرهایش گوش کن . احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد. 

 

 

راز سوم عشق



راز عشق در اين است كه به يكديگر سخت نگيريد . عشقي كه آزادانه هديه نشود ، اسارت است



راز چهارم عشق


راز عشق در اين است كه رابطه تان را مانند يك باغ با محبت تزيين كنيد . بذر علاقه ها و عقيده هاي تازه بكار كه زيباييبرويد . ضمنا" فراموش نكن كه باغ را بايد هرس كرد ، مبادا غنچه هاي گل پوشيده از

علف هاي هرزه ي عادت ها شود .براي آنكه عشق همواره با طراوت بماند ، بايد به آن مثل هنر ، خلاقانه نگاه كرد.
 

 

راز پنجم عشق


راز عشق در خوش مشربي است . شوخي با ديگران را فراموش نكن ، در ضمن مراقب شوخي ها هم باش . شوخي ناپسند نكن . شوخي بايد از روي حسن نيت باشد ، نه نيشدار

 

راز ششم عشق


راز عشق در اين است كه هر روز كاري كني كه شريك زندگيت را خوشحال كند ، كاري مثل دادن هديه اي كوچك ، تحسين،لبخندي از روي محبت . نگذار كه جويبار محبت تان از كمي باران ، بخشكد

 

 
راز هفتم عشق


راز عشق در اين است كه حقيقت اصلي عشق ، يعني تفكر را از ياد نبري . آيا يك رابطه ي دراز مدت ، مهمتر از اختلافاتكوچك و زود گذر نيست ؟

 

 

 

راز هشتم عشق


راز عشق در اين است كه مانع بروز هيجانات منفي در وجودت شوي ، و صبر كني تا خونسردي را دوباره به دستآوري . با اين كه احساس جلوه ي الهام است ، اما شخص عصباني نمي تواند چيز ها را با وضوح  

درك كند . قلبت را آرامكن تنها به اين وسيله مي تواني چيز ها را همان طور كه هستند ، دريابي .   

 


 
راز نهم عشق


راز عشق در اين است كه طرف مقابلت را تحسين كني . هرگز با فرض اين كه خودش اين چيزها را مي داند ، از تحسينكردن غافل مشو . مشكلي پيش نخواهد آمد اگر بارها با خلوص نيت بگويي : دوستت دارم . گرچه

 

 احساسات بشري بهقدمت نسل بشر است ، اما كلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند

 

 

راز دهم عشق


راز عشق در اين است كه در سكوت دست يكديگر را بگيريد . كم كم ياد مي گيريد كه بدون

كلام رابطه برقرار كنيد .

مژگان جان تو کدوم یکی خطا داشتم

Click for Full Size View 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 1:13  توسط من که عاشقتم  | 

اي جگر گوشه‌ي جانم غم تو

 

شادي هر دو جهانم غم تو

به جهاني که نشان نيست ازو

 

غم تو داد نشانم غم تو

گر ز مژگانت جراحت رسدم

 

زود برهاند از آنم غم تو

زان جراحت چه غمم باشد از آنک

 

بس بود مرهم جانم غم تو

جمله‌ي سود و زيانم غم توست

 

اي همه سود و زيانم غم تو

ز غمت با که برآرم نفسي

 

که فرو بست زبانم غم تو

گفتم آهي کنم از دست غمت

 

ندهد هيچ امانم غم تو

گرچه پيش آمدم انگشت زنان

 

کرد انگشت زنانم غم تو

هست در هر دو جهان تا به ابد

 

همه پيدا و نهانم غم تو

گر درآيد به کنار تو فريد

 

در ربايد ز ميانم غم تو

 

   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0:23  توسط من که عاشقتم  | 

آه ، تاکي ز سفر باز نيايي ، بازآ

 

اشتياق تو مرا سوخت کجايي، بازآ

شده نزديک که هجران تو، مارا بکشد

 

گرهمان بر سرخونريزي مايي ، بازآ

کرده‌اي عهد که بازآيي و ما را بکشي

 

وقت آنست که لطفي بنمايي، بازآ

رفتي و باز نمي‌آيي و من بي تو به جان

 

جان من اينهمه بي رحم چرايي، بازآ

وحشي از جرم همين کز سر آن کو رفتي

 

گرچه مستوجب سد گونه جفايي، بازآ

                                                                            

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 23:40  توسط من که عاشقتم  | 

سلام عزیزان فردا جمعه۲۴/۴/۸۷مژگان من به همه اعلام میکنه که بهم خیانت کرده!!!من که نمی بخشمش

گه دگر به سوي من چه ميكني؟
چو در بر رقيب من نشسته اي
به حيرتم كه بعد از آن فربيها
تو هم پي فريب من نشسته اي
به چشم خويش ديدم آن شب اي خدا
كه جام خود به جام ديگري زدي
چو فال حافظ آن ميانه باز شد
 تو فال خود به نام ديگري زدي
برو ... برو ... به سوي او مرا چه غم
تو آفتابي ... او زمين ... من آسمان
بر او بتاب ز آنكه من نشسته ام
به ناز روي شانه ستارگان
بر او بتاب ز آنكه گريه ميكند
در اين ميانه قلب من به حال او
كمال عشق باشد اين گذشتها
دل تو مال من تن تو مال او
تو كه مرا به پرده ها كشيده اي
چگونه ره نبرده اي به راز من ؟
گذشتم از تن تو زانكه در جهان
تني نبود مقصد نياز من
اگر بسويت اين چنين دويده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بي فروغ من
خيال عشق خوشتر از خيال تو
كنون كه در كنار او نشسته اي
تو و شراب و دولت وصال او
گذشته رفت و آن افسانه كهنه شد
تن تو ماند و عشق بي زوال او

-------------------------------------------------------------------------------------------

ز شبهاي دگر دارم تب غم بيشتر امشب

 

وصيت مي‌کنم باشيد از من با خبر امشب

مباشيد اي رفيقان امشب ديگر ز من غافل

 

که از بزم شما خواهيم بردن درد سر امشب

مگر در من نشان مرگ ظاهر شد که مي‌بينم

 

رفيقان را نهاني آستين بر چشم تر امشب

مکن دوري خدا را از سر بالينم اي همدم

 

که من خود را نمي‌بينم چو شبهاي دگر امشب

شرر در جان وحشي زد غم آن يار سيمين تن

 

ز وي غافل مباشيد اي رفيقان تا سحر امشب

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 21:57  توسط من که عاشقتم  | 

یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که این جا

بین ادم هایی  ، که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها ، به تو می اندیشد

و دلش،

 از دوری تو سخت دلگیر است...

مهربانم ، ای خوبم !

یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که چشمش،

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش این است :

زیر این سقف بلند ، هر کجایی که هستی، به سلامت باشی

و دلت همواره ، محو شادی و تبسم باشد...

مهربانم ، ای خوبترینم! یاد قلبت باشد؛

یک نفر هست که دنیایش را,

همه هستی و رویایش را ، به شکوفایی احساس تو ،

پیوند زده

و دلش می خواهد ، لحظه ها را با تو ، به خدا بسپارد...

مهربانم , ای همه خوبی!

یک نفر هست که با تو

تک و تنها ، با تو

پر اندیشه و شعر است وشعور !

پر احساس و خیال است و سرور !

مهربانم، این بار ، یاد قلبت باشد ؛

یک نفر هست که با تو ، به خداوند جهان نزدیک است

کاشکی این جا بودی عزیزم

نمی دونی چقدر دلتنگتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 11:48  توسط من که عاشقتم  | 

 

دوست داشتن

شاعروفرشته ای باهم دوست شدند.....

فرشته پری به شاعردادوشاعر هم شعری به فرشته.....

شاعرپرفرشته رالای دفترشعرش گذاشت و شعرهایش بوی اسمان گرفت.

فرشته شعر شاعررازمزمه کردودهانش مزه ی عشق گرفت.......

خدا گفت:

"دیگرتمام شد دیگرزندگی برای هردویتان دشوار می شود....

زیرا

شاعری که بوی اسمان بشنود زمین برایش کوچک می شودو

فرشته ای که مزه ی عشق رابچشد اسمان برایش کوچک

مژگان دوستت دارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 14:58  توسط من که عاشقتم  | 

سری اول عکسهای عاشقانه
ولی با این غم مسوزان
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 14:50  توسط من که عاشقتم  | 

 

 

 

چشمانم چه گناهی كرده اند كه باید این همه اشك بریزند

دستهایم چه گناهی كرده اند كه باید این همه از سردی نا توان باشند

پاهایم چرا باید این همه خسته و نا توان باشند

چهره ام چرا باید این همه پریشان و غم زده باشد

قلبم چرا باید شكسته و پر از شور و التهاب باشد

دلم چه گناهی كرده است كه باید در قفس دلی دیگر اسیر باشد

احساسات پاك من چه گناهی كرده اند كه باید اینك دروغین و پر از ریا باشند

زندگی ام چرا باید این همه پر از اضطراب و ترس و نا امیدی باشد….

من چرا باید در این راه سخت و دشوار و پر از مانع قرار بگیرم و راهی برای بازگشت

نداشته باشم

گناه من چه بوده است ای خدا؟… چرا باید تاوان این همه سختی و غم و غصه را

بدهم؟

آری گناه من عاشق شدن است

چشمانم نگاه به چشمی دیگر انداختند و عاشق شدند و دائم برای عشق اشك

ریختند ، دستهایم دست عشق را گرفتند و عاشق شدند و از شور و التهاب لحظه های

عاشقی سرد شدند ، پاهایم به سوی دیار عشق در حركت بودند و به خاطر این راه

دشوار عاشقی خسته و نا توان شدند ، چهره ام رنگ عشق را دید و عاشق شد و

پریشان از عشق سفر كرده و غم زده از عشق پر درد !

قلبم شكسته شد به خاطر عشق ، چون عشق پریشان بود ، دلم در قفس عاشقی

اسیر شد چون عاشق شد

احساست من بی هوده برای عشق خوانده و نوشته و ابراز شد و دروغین از آب در

آمد … زندگی ام نابود شد ، زندگی ام پر از درد شد ، چون زندگی ام رنگ عشق را دید

و عاشق تر شد

آری ، تمام این دردها ، غم ها و غصه ها به خاطر گناهی بود كه در یك نگاه و در یك

لحظه چشمانم مرتكب شدند

پشیمانم از اینكه دستهایم را به سوی خداوند بردم و از او خواستم كه عشقی مقدس

را به من هدیه كند

پشیمانم از اینكه چشمانم در چشمان عشق طلسم شده اند !

پشیمانم از اینكه دلم را به دلی هدیه دادم كه دلم در آن دل اسیر شد

پشیمانم از اینكه دستهای گرم و پر توانم را در دستان عشق گذاشتم و دستهایم سرد
و ناتوان شد

پشیمانم از اینكه تمام زندگی و امیدم را در صندوقچه قلب عشقم گذاشتم و كلیدش را

به دست روزگار سپردم

خدایا این گناه مرا ببخش ، مرا از این عذاب عاشقی نجات بده ، و مرا به همان دوران

تنهایی بازگردان

میخواهم همان انسان تنها وغریبه باشم ، میخواهم همان انسانی باشم كه برای خود

رویاها و آرزوهایی داشت ، میخواهم همان انسان تنها و بی كس باشم

می خواهم همان قلبی داشته باشم كه پاك و بی ریا و ساده باشد

خدایا مقصر تویی من از تو و چشمانم شاكی هستم ! ، اینك كه مرا در این زندان

عاشقی اسیر كرده ای ،و راهی برای بازگشت به گذشته برایم نگذاشته ای ، و مرا

عاشق كردی و در قلب معشوقم طلسم كرده ای لااقل بیا و با ما باش ، بیا و این

زندگی را برایم عذاب نكن ، بیا و مرا به عشقم برسان و ما را به سوی دنیای

خوشبختی ها روانه كن ، بیا و ما را مثل دو كبوتر عاشق در این آسمان آبی ات رها

كن … خدایا تو كه مهربانی تو كه بخشنده ای پس مهربانی و بخشندگی ات را به ما

نشان بده ، خدایا تو مرا در این سیلاب عشق رها كرده ای پس بیا و به من كمك كن كه

در این سیلاب عشق فرو نروم . به پاهایم قدرت بده تا از این سیلاب به راحتی عبور

كند ، به دستهایم قدرت بده تا محكم و با قدرت دستان یارم را بگیرم تا آن را به سلامت

و موفقیت از این سیلاب عبور دهم

خدایا به من اراده بده كه عشق را رها نكنم و با توكل به تو به هر آنچه كه میخواهم

برسم

خدایا اینك كه تو مرا در این سیلاب عاشقی رها كرده ای به قلبم نیروی عشق و

دوست داشتن عطا كن تا با احساس پاك و بی ریا و عاشقانه بتوانم با عشق زندگی

كنم و او را از تمام وجودم دوست داشته باشم

خدایا تو را به آن عظمت و بزرگی ات قسم میدهم كه به ما كمك كنی ، تو كه ما را در

این سیلاب عاشقی رها كرده ای لااقل هوای ما را داشته باشی

خدایا اگر نمیخوای كمك كنی ، اگر میخواهی ما را به حال خود رها كنی ، مرا از این

سیلاب و این زندان عاشقی نجات بده تا بیشتر از این عذاب این زندان پوچ نشوم … مرا

از عشق جدا كن و مرا همان انسان غریبه و تنها و بی ریا كن …!!!!

خدایا مقصر تویی و چشمانم ، اینك كه خودت مرا در این دنیای عاشقی رها كرده ای

پس تا آخر راه با من باش!

خدایا من از تو شكایت دارم كه این چشمان ساده را به من دادی! ، اینك كه نمیتوانم از

تو كه اختیار تمام دنیا در دستانت میباشد ، به تو كه ما را آفریده ای ، به تو كه تنها امید

مایی ، به تو كه كبیر و مهربانی به كسی شكایت كنم ،پس تنها راه این است كه در

خاكت سجده كنم ، و التماس كنم تو را كه به ما كمك كنی ، من شاكی ام از این دنیای

عاشقی واز چشمانم ، شكایتم را به چه كسی بگویم ؟ پس مجبورم كه در مقابل تو

كه قاضی دنیایی از چشمانم شكایت كنم !!!

خدایا ، یــــا به من كمك كن تا به تنها آرزویم كه رسیدن به عشقم میباشد برسم و یا

اینكه مرا از عشق جدا كن و چشمانم را برای همیشه از من بگیر تا عاشق كسی

دیگر نشود!

                         من اعتراف می كنم كه چشمانم گناهكارند !

              آهای چشم گریان من تو نیز اعتراف كن كه گناهكاری!

             مجرم آزاده منم **************تن به جزا داده منم

             قاضی درگاه تویی************ حكم سحرگاه تویی

                                      

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 2:3  توسط من که عاشقتم  |